در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .
۱ـ روش کوزه ای : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی ... چرا ظرف مرا بشکست لیلی
نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .
۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن می کنی شکلات بین مردم تقسیم می کنی تا مرد آرزوهات بیاد.
نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع می تونین فانوس هم روشن کنین .
۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی می تونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم می پری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .
نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .
۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده می کنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی می کنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه .
نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !
۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس می شی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی .
نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.
۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که می تونی شرکت می کنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه .
نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.
۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت می کنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بالاخره یه شوهر گیرت بیاد .
نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .
۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر می داری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک می کنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب می کنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی .
نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین
۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو می گیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش... (سانسور...) می گیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه. البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.
نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین
اي گل تـازه كه بويي ز وفا نيست تو را خـبر از سـرزنش خار جـفا نيست تو را
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را التـفاتـــــي به اســيـران بلا نـيست تو را
ما اســير غم و اصلا غم مـا نيست تو را با اســير غم خود رحـم چرا نيست تو را
فارغ از عاشـق غمنـــاك نمي بايد بود جان من اين همه بي باك نمي بايد بود
همچو گل چند به روي همه خنـدان باشي همره غير به گل گـشت گلسـتـــان باشي
هر زمان با دگري دست به گريبان باشي زان بيـانديـش كه از كرده پشيمان باشي
جـمع با جـمع نباشــند و پريشــان باشي يــاد حـــيراني ما آري و حـــيران باشي
ما نباشـــيم كه باشـد كه جــفاي تو كشد؟ به جفا سازد و صد جور براي تو كشد؟
شـب به كاشــانه ي اغيار نمي بايد بود غيـر را شــمع شــب تـار نمي بايد بود
همـه جـا با همـه كس يار نمي بايد بود يــــار اغـيـــــار دل آزار نمي بايد بود
تشـــنه ي خــون من زار نمي بايد بود تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود
من اگركـشـــته شوم باعــث بدنامي توست موجب شهرت بي باكي وخودكامي توست
دگـري جــز تـو مــرا اين همه آزار نكرد جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
آنچـه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سـنگـيــن دل بـيدادگر اين كار نكرد
گر ز آزردن من ، هست غرض مردن من مردم ، آزار مـكــش از پــــــي آزردن من
جان من،سنگدلي،دل به تو دادن غلط است بر ســـر راه توچـون خاك فتــادن غلط است
چـشـــم امـيــــد به روي تو گشـادن غلط است روي پــرگـــرد به راه تو نهــــادن غلط است
رفتن اولي است زكوي تو، فتادن غلط است جـان شــــيرين به تمنـــاي تودادن غلط است
مدتـي هسـت كه حيرانم و تدبيري نيست عاشـق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غـمت سر به گريبانم و تدبيري نيست خـون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جـــفاي تو بدين سانم و تدبيري نيست چه تـوان كرد ، پشيمانم و تدبيري نيست
شـــــــرح درمـــاندگي خود به كه تقرير كنم؟ عاجزم،چاره ي من چيست،چه تدبير كنم ؟
نخل نوخــــيزگلســـتـان جـــــهــان بسياراست گل ايـــن باغ بــس!ســــــروروان بسيار است
جـــــان من!همچو تو غارتـگرجان بسيار است تـــــرك زرين كمــــــــرمــوي ميان بسياراست
بالــب هـمـچـو شـــــكــرتنگ دهان بسيار است نه كه غيرازتو جوان نيست،جوان بسيار است
مـدتــي شـــد كه در آزارم و مي داني تو به كـمــــنـد تـو گرفـــتارم و مي داني تو
در غم عــشـــق تو بيمارم و مي داني تو داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو
خون دل از مـژه مي بارم و مي داني تو از براي تو چــــنين زارم و مي داني تو
از زبـــان تو حديـــــثـــي نشنودم هرگز از تو شرمنده ي يك حرف نبودم هرگز
مكن آن كار كه آزرده شوم ازخويت دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت نـكـنــــم بـار دگر يـــاد قد دل جويت
ديـده پـوشــم ز تمـاشاي رخ نيكويت سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بـشــنو پـندومكن قصـد دل آزرده ي خويش ورنه بسيارپشيمان شوي ازكرده ي خويش
چند صبـح آيم و از خاك درت شام روم ؟ از ســـر كوي تــو خود كام به ناكام روم ؟
صد دعــا گــويـم و آزرده ز دشـنام روم ؟ از پي ات آيم و با من نشوي رام ، روم
دور دور از تــو من تيره سرانجام روم نبـــود زهره كه همراه تو يك گام روم
كس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد ؟ جان من ! اين روشي نيسـت كه نيكو باشد
از چه بــــا من نشـــوي يار ، چه مي پرهيزي!! يـــــار شــــو بــــا من بيمار!چه مي پرهيزي
چـيـســـــت مانع ز من زار،چه مي پرهيزي؟! بگـشـــا لعل شــكر بــــــار ، چه مي پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار!چه مي پرهيزي؟ نه حديـثــــي كنـــــي اظهار،چه مي پرهيزي؟
كه تــــو را گفت به اربـــــاب وفا حرف نزن ؟ چين بر ابرو زن و يك بار به ما حرف نزن ؟
درد من ، كشـــته ي شـمـشـير بلا مي داند ســوز من ، ســــوخته ي داغ جفا مي داند
مســـــكـنـم ، ســاكن صحراي فنا مي داند همه كس حـــال من بي ســـر و پا مي داند
پــــاكـبـــازم ، همه كس جور تو را مي داند عاشقي همچو من ات نيست ، خدا مي داند
چاره ي من كن و مگذار كه بي چاره شوم سر خود گيرم و از كـــــوي تو آواره شوم
از سر كوي تو با ديـده ي تر خواهم رفت چهره آلوده به خونــاب جگر خواهم رفت
تا نظر مي كني از پيش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
ازجفــــــــاي تـــــــو من زارچو رفتم ، رفتم لطف كن،لطف،كه اين بار چو رفتم ، رفتم
چند در كوي تـــو بــــــا خاك برابر باشم ؟ چند پـــامـــال جفــــاي تــــو ستمگرباشم
چند پيش تو به قدر از همه كمتر باشم ؟ از تـــو چند اي بت بد كيــش مكدر باشم؟
مي روم تـــــا به سجـــود بت ديگر باشم باز اگر سـجـــده كنم پيش تو ، كافر باشم
خود بگو از تو كشـم ناز ، تغافل تا كي ؟ طاقتم نيست از اين بيش، تحمل تا كي؟
ســـبــزه ي دامن نسـرين تو را بنده شوم ابتــــداي خـط مـشـــكين تو را بنده شوم
چين بر ابرو زدن و كين تو را بنده شوم گــره ابـــروي پـــر چين تو را بنده شوم
حرف نــا گفتن و تمكين تو را بنده شوم پـــر ز محبــوبي و آيين تو را بنده شوم
الله الله .. ز که اين قاعده اندوخته ای کيست استاد تو .. اينها ز که آموخته اي؟
اين همه جور كه مــن از پي هم مي بينم زود خود را به ســــر كوي عدم مي بينم
دگران راحت و من اين همه غم مي بينم همه كس خرّم و مـن درد و ورم مي بينم
لطف بسـيـــــارطمع دارم و كم مي بينم هسـتم آزرده وبسـيـــــارســـتم مي بينم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگير حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير
آنچـنـــان بـــاش كه من از تو شكايت نكنم از تــــو قـــطع طــمع لطف و عنايت نكنم
پيـــــش مـــردم ز جـــفاي تو حكايت نكنم هــمـه جا قصّه ي درد تــــــو روايت نكنم
ديگر اين قصّه ي بـــــي حد و نهايت نكنم خويش را شهره ي هرشهر و ولايت نكنم
خوش كني خاطر وحشــي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشه ي چشمي ز تو گاهي سهل است